تاریخ : چهارشنبه 3 دی‌ماه سال 1393 | 22:15 | نویسنده : چکاوک

کلاس پنجم دبستان بودم که از بهزیستی آوردنش و شد پسر عمه جدیدم...

  یادمه اون روزا همه میگفتن عمو(شوهر عمه) واسه خاطر این راضی به انجام این کار شده که پس فردا اگه خدای ناکرده افتاد مرد یه گوشه از مالو اموالشو دست کسی بگیره و ثوابی کرده باشه ...

خیلی زود به بودنش عادت کردم و دوستش داشتم  میتونم بگم خیلی خوب باهاش کنار اومدم.

نمیدونم مشکل از کی و ازکجا بود ؟

ولی الان که فکر میکنم اکه تو بهزیستی مونده بود شاید شرایط بهتری الان داشت !زندگی با یه مامان بابای پیر تو یه روستا !

که هر کی از راه رسید بیاد بهش بگه اینا مامان بابات نیستن !

ویا این که تو سنی که یه بچه به بیشترین توجه نیاز داره مادر پدرش تو یه عالم دیگه سیر کنن و اصلن متوجه نباشن که چه مسئولیت سنگینی رو دوششونه ...

چهار سال ازم کوچیتر بود من تا وقتی نزدیک خونه شون بودیم حتی خودم میرفتم خونه عمه بهش درس یاد میدادم  ...

این غیر قابل باور بود که یه بچه 8-9 ساله هر چقدر هم که شیطون و خشن و ...باشه دستاش پوسته های چرک و کثیفی بهش باشه و مدام بوی چرک سرماخوردگی بده...

این که هر آدم خلافی بخواد بخاطرمعلوم نبودن مامان بابای واقعیش ازش سو استفاده کنه و یا این که به خاطر منافع خودشون برن جاسوسی کنن براش که(امروز تو این مغازه چی خورد!امروز کجا بود!امروز با کی بود؟)

ویا حتی به خودشون اجازه بدن به حد کشت با مشت و لگد بزننش (حتی اگه قوم و خویش درجه نزدیک مثلا مامانش باشن)


یه جورایی حس میکنم بعضیا از همون اول که اینو آوردن نمیتونستن حضورشو تحمل کنن هنوزم همینطوره  و انگار دوست دارن هر جور شده دل بکنه بره از اینجا...

امروز شنیدم :دیشب ول کرده رفته و بعد اس داده که میرم تا قدرمو بدونید...ولی برگشته !

اصلا نمیتونم خودمو بذارم جاش و درکش کنم چون خیلی خیلی بد اوضاعیه و خیلی دلم براش میسوزه و کاری ام از دستم برنمیاد...





موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35739



  • paper | ادیات | بک لینک رپورتاژ
  • رپرتاژاگهی | خرید رپورتاژ ارزان