تاریخ : دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1394 | 12:46 | نویسنده : چکاوک

گذشته خیلی خیلی سختی داشتم .

نمیخوام ازش بگم و بگم که چقدر زندگی و سختیاش زمینم زده و خوردم کرده و دوباره بلند شدم!

میخوام بگم الان که دارم مینویسم به این شناخت کلی از خودم رسیدم ،که حس میکنم اگه سری از رفتارا و یه سری از اتفاقات توی سیر  زندگیم نمی افتاد الان "من"موقعیت اجتماعی و روابط عمومی بهتری "داشتم .

نه این که از الان خودم ناراضی باشما !اصلن.

احساسم اینه که اعتماد به نفسی که بخش زیادی از اون از زمان تولد تا تمام شدن کودکی شکل میگیره ضعیفه ،پایینه!

و این خیلی منو زجر میده .احساس میکنم هر چی بیشتر زمان میگذره این ضعف پررنگ تر میشه ...

درست همون وقتایی که به اوج درد و ناامیدی میرسم و بغضای یکی درمیونمو قورت میدم و اجازه اشک ریختنو به خودم نمیدم و درست بعدش که شروع میکنم به لرزیدن ،حس میکنم اگه گذشته کمی با ایده آل هایی که من الان بهش فکر میکنم و حسرتشو میخورم نزدیکتر بود اینطور نمیشد...

ولی با تمام این اوصاف تنها چیزی که رو پا نگهم میداره وجود نازنین خداییه که همیشه نگاه مهربونش یاری زندگیم بوده .

یه وقتایی با خودم فکر میکنم :چطور ممکن بود اون وضعیت الان تبدیل بشه به اینی که الان هست؟!!این انگشت به دهن موندنه تنها مال من نیست کسایی ام که نظاره گر بودن از بیرون همین حرفو میزنن !!!ومن به هیچ کس جز پروردگارم فکر نمیکنم و اعتقادم اینه که تنها اراده اون بوده ...

یه وقتایی برحسب اتفاق یا حالا هر چی با یه سری آدم برخورد میکنم و مجبور میشم بخشی از عمرمو بگذرونم باهاشون حتی ...آدمایی که از نظر اعتماد به نفس بالا تر ازمنن و انرژی و امیدبیشتری دارن(یه جورایی پر روترند) و بازم من زجر میکشم چون حس میکنم کم میارم وحتی چند روز به خاطر هم کلام شدن باهاشو حالم سرجاش نیست حتی شده گریه های بی امون ریختمو سردرد های زیاد کشیدم...

ولی با گفتمان هایی که با خودم داشتم(:-))به این نتیجه رسیدم که اینو به یه فرصت تبدیل کنم .احساسم اینه که هر چی بیشتر بجنگم با ضعفایی که دارم این کمبود و ضعف اعتماد به نفسو بیشتر از بین میبرم...

اگه یه همچین آدمی حقمو خورد اولش یکم قلبم تپش میگیره که بگم؟نگم؟ضایعم میکنه جلو جمعا!!ولی یه هو پا میذارم رو تمام این فکرا و بلند حرف میزنم باهاش حقمو میخوام ،باهاش بحث میکنم،باهاش اخم میکنم...

اصلن شاید خدا این آدما رو سر راهم قرار داده تا با برخورد کردن و رقابت باهاش جبران کنم و ثابت کنم خودمو...


**** بعضی اوقات شبیه یه بچه 5-6  ساله تشنه یه ذره تعریف تمجید مامان بابامم.جوری که اگه دارم باهاشو حرف میزنمو شاید ندونسته یه رفتاری بکنن یا بی توجهی کنن یا ...سکوت میکنم و بغض بغض ...این حس بهم دست میده که از وجودم ناراحتن ،یا این که پیش خودشون منو با بقیه مقایسه میکنن و ناراضی میشن.

ولی یه وقتایی ام شده که تا صبح بالای سرم موندن و نخوابیدن تا وقتی که من چشم رو هم بذارمو خیالشون راحت بشه.

از برادرم که دستامو محکم میگیره و ذکر گفتنشو میشنوم که داره برام دعا میکنه از بابایی که تا میگن دستگاه قند سنجتو بیار قندشو بسنج که با وجودی که به کسی اجازه دست زدن بهش نمیده زود میدوه میاره قندمو میگیره  از مامانی که حالش از من بدتر میشه وقتی خرابی حال منو میبینه ولی به روی خودش نمیاره زود میره کباب میپزه

نمیدنم در آینده چی در انتظارمه ولی از خدا میخوام به دردایی که توانشو ندارم امتحانم نکنه ازش میخوام توی انتخابای زندگیم تنهام نذاره ....



موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35739



  • paper | ادیات | بک لینک رپورتاژ
  • رپرتاژاگهی | خرید رپورتاژ ارزان