تاریخ : شنبه 20 تیر‌ماه سال 1394 | 15:00 | نویسنده : چکاوک

بارانی شدنم این روز ها عادیست اما یک سری اتفاق ها را نمیتوانم عادی بدانم در لابه لای خیس شدنم.

به رنگ گرگ و میش آسمان چشم دوختم و انگار بهتی عجیب تمام وجودم را گرفت و بی اختیار لرزیدم.

کف دست چپم که درد نداشت را زیر سرم روی بالش گذاشته بودم و با دهان باز نفس میکشدم...

اخر دهانت که باز باشد کسی نمیپرسد چرا سخت نفس میکشی ...بینی تعطیل!

فیلمی بود که دیگر توان بازبینی اش را نداشتم ولی همین ترس دوباره باعث شد ببینمش...

خالی شدم از هر کسی !من هیچ تکیه گاهی نداشتم و چون نوزادی چند ماهه که بی تاب است به خود میلولیدم .

کار بیخ پیدا کرده بود 

و من یقین داشتم که مادر فهمیده بود که بیصدا اشک میریزم...

عادی نبود ،به همان رنگ آبی کثیف دم صبح عادی نبود که کبوتر خودش را به شیشه پنجره اتاق زد ومرا مبهوت خود کرد !رنگش به فیلی میخورد چون با رنگ آسمان محو میزد و من چون حرکت نمیکرد احساس کردم خیالاتی شدم ولی بعد از چند دقیقه زل زدن و چشم دوختن به همان جای اثابتش  ،بال هایی که صدایش کل خانه را به طنین انداخته بود باز شد و پر گشود و رفت...

رشته ی افکار پریشانم را گرفت و برد با خودش و من خالی بودم از تورم و نبض شقیقه های بی گناهم...

میگویید من چیزیم شده ؟!

یا مثلن دلم را به این چیز ها خوش کرده ام؟!

خب بگویید... ولی من عاشق این نشانه ها شدم و با تمام وجود ثبتشان میکنم...





موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35234



  • paper | ادیات | بک لینک رپورتاژ
  • رپرتاژاگهی | خرید رپورتاژ ارزان