تاریخ : یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1394 | 12:04 | نویسنده : چکاوک

بچه که بودم شب که میشد چراغ های شهر بعدی  که روبه رو م بود رو که خیلی منظم کنار هم بودن نگاه میکردم و با خودم میگفتم وقتی بزرگ شدم  میرم اونجا  ،واسه خودم شهر خیالی ساخته بودم و باهاش کیف میکردم   :)

بچه که بودم  میرفتم تو آشپزخونه که نه همون مطبخ  خونه یه مشت چیز قاطی میکردم (نمک +ادویه+آرد وغیره)مثلا یه معجونه درست کنم  بعد میرفتم بین مرغ و خروسامون  اون جوجه کوچولوئه که  همش یه گوشه کز کرده بودو میگرفتمش  این موادو میدادم بخوره تا خوب شه  به خدا فکر میکردم زود بزرگ میشه یا اینکه مث بقیه سرحال میشه ...ولیییییی

بچه که بودم  نقاشیم خیلی خوب بود ،انقدری که پسر بچه های محل دفتر نقاشیاشونو میاوردن براشون  بکشم!

بچه که بودم  غم تو دلم نبود ،خنده هیچ وقت نمیماسید رو لبم 

بچه که بودم یک بار رفتم یه پستویی انقدر گریه کردم !!!هی میگفتم خدااااا یه کیک از آسمون بفرست پایین که من روز مادر بگیرم ...

بچه که بودم اسم عید نوروز  که میومد  خودمو تو یه باغ بزرگ تصور میکردم که نرده های چوبی سفید و کوتاه دورتا دورش بود  فکر میکردم عید نوروز این شکلی میشه زندگیمون!

بچگی من خیلی مظلومانه تموم شد،چون هیچ وقت ،وقت نکردم بگم از چی دلخورم و همیشه وقتی ناراحت بودم گوشه گیر بودمو  لپامو پر از باد میکردمو  تنها بودم...

از کسی هم دلخور نیستم چون توقع ندارم دیگه !

پ ن:دخترم احتمالا از  مامانش(که من باشم) راضی خواهد بود   البته امیدوارم!






موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35234



  • paper | ادیات | بک لینک رپورتاژ
  • رپرتاژاگهی | خرید رپورتاژ ارزان