X
تبلیغات
زولا
تاریخ : دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1394 | 18:42 | نویسنده : چکاوک


هر از چند گاهی توفکر میرم و لیست آدمایی که بهم کمک کردنو بی هیچ چشم داشت و منتی مشکلم رو برطرف کردم  تو ذهنم مرور میکنم!

موقعیتایی مثل فقر و نداری یا  هر مشکل خاص و دردناک دیگه  توی زندگیم باعث شده که واقعن  دل نازکی داشته باشم و اینو یه نعمت میدونم از طرف خدای خوبم .

این که از دیدن رنج آدما حتی اگه دشمنم باشن لذت نمیبرم خدارو شکر میکنم ...

مطلبی که دوس دارم بگمش:قدیما که توی اون خونه قدیمی زندگی میکردیم  ،به خاطر موقعیت خونه و نوع ساختش جکو جونورا هم کم نبودن و میامدنو اواز ومیخوندنو 

میرفتن...

یکی از اونا پرنده ای خاکستری رنگ بود که ما به زبون محلی بهش میگیم (پاختِری)ولی در اصطلاح بهش گفته میشه فاخته...

همیشه اوازشو با گرمای هوا و له له زدنای تابستون و دیوارای هسی کاه گلی اون موقع  باهم توی ذهنم دارم  !یادم میاد وقتایی که با ماجی با هم بودیم این پرنده میامد روی دیوار مینشست و میخوند فورا یه سنگ برمیداشتو میگفت :(کٌچی بی صاحاب)و معتقد بود که نحس و شوم هستش و داره برای وقوع یه پیشامد ناگوار بهت خبر میده و از این حرفا

من از اون موقع که بچه بودم تا همین چند روز پیش دقیقا همین اعتقاد رو نسبت به فاخته داشتم و حتی از شنیدن اوازش واهمه داشتم  ،چند روز پیش از فرط خستگی کف اطاق داز کشیدمو به اسمون نگاه میکردم که دیدم یکی از همین فاخته ها اومدو نشست روی سیم برق رو به روی حیاط ولی اوازی نمیخوند  ،یک سری از افکار درست و غلط شروع کرد توی سرم بچرخه  که اخرش خودمو قانع و متوجه کردم که شومی و نحسی تفکر منه نه صرفا موجود بیگناه و معصومی مثل این ...

نمیدونم چرا ولی هر روز تقریبا تا میرم تو حیاط یکیشونو اتفاقی میبینم و دقیقا مثل ذوقی که برای بچه گربه میکنم بهش سلام میدمو قربون صدقه اش میرم 

و واقعن لذذذت میبرم از این کارم



موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35489



  • paper | ادیات | بک لینک رپورتاژ
  • رپرتاژاگهی | خرید رپورتاژ ارزان