تاریخ : شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1394 | 13:03 | نویسنده : چکاوک

غروب جمعه باشد و نه  به خاطر غروب جمعه بودنش  از درون داغان و سوزان یک درد باشی و نتوانی حتی  لامی از کام  دم بزنی!

چادر مادر را بگیری و بروی پیاده بگردی آن پشتها را ...

بروی بروی بعد یک هو زردی زمین  دلت راببرد و پاهایت را سست کند.

میدانی چقدر لذت دارد خوشه چینی  وقتی آفتاب چشمک زنان غروب کند و تو برایش دست تکان بدهی  بعدهم  بشینی دوتایی با مادر عکسهای یوهویی با خوشه گندم بگیری  ...


یاد آن قسمت از کتاب سو و شون سیمین دانشور افتادم که :یوسف رعیت ها را توصیه میکرد تا گندم ها را شلخته درو کنند تا چیزی هم گیر خوشه چین ها بیاید.

هی ریسه بروی از تویوتای نقره ای که آن دورترها دارد تعقیب میکند و هی  آسِّه آسِّه جلو میاید !بعد هم برای پسر مشتی حسن که فکر میکند سوژه خوبی برای گاز دادن موتور و هی رفتنو هی آمدن گیر آورده دعا کنی ...یک زن خوب و درخور نسیبش بشود...

خوشه ها را برای عید نوروز ان شاله میخوام سبز کنم یکمشم میخوام رنگ کنم کنار گل خشکا بذارم :)



موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35739



  • paper | ادیات | بک لینک رپورتاژ
  • رپرتاژاگهی | خرید رپورتاژ ارزان