سلام
از این که بهم سرمیزنید و دست نوشته هاو دل نوشته هامو میخونید متچکرم!!!
هیچ وقت نتونستم آدمایی که موقع تحقیر یک نفر اونو با واژه "دهاتی یا روستایی"خطاب قرار میدن درک کنم و بفهمم من توی روستا زندگی میکنم و درواقع یه بچه دهاتی ام !توی این خونه تمام دغدغه هاو چیزایی که گفتنش توی فضای واقعی اثری نداره گفته میشه
ادامه...
خانواده ی من همیشه نسبت به این مکان ذوق و شوق زیادی داشتن.دوست داشتن زیاد به اونجا سفر کنن.ولی من هیچ وقت تمایلی به این مکان نداشتم.پدر و مادرم ساعت ها تو حرم مینشستن و من حوصلم سر میرفت.کلا با مکانای مذهبی حال نمیکنم.سکون و آرامش رو دوست ندارم.خیلی وقتم هست که یاد گرفتم به خودم متکی باشم نه به مذهبم.
سلام تارا جان چه عجب. خب همه ی آدما که مثل هم نیستن سلایق و علاقه هاشونم باهم یکی نیست. منم از سکون بدم میاد ولی عاشق آرامشم! مذهبو پیچیده مثل بقیه برای خودم تعریف نکردم که خودمو توی یه سری کلمات اضافه که نمیفهممشون گم کنم .خیلی از کارایی که آدمای مذهبی از روی عادت انجام میدن رو انجام نمیدم و هر از گاهی به چشم ونگاه های خاصی دیده میشم که اصلا هم برام مهم نیست.! مذهبو یه نیروی بیرونی برای خودم تعریف کردم .من این قدرتو توی خودم نمیبینم که از هر نظر به خودم متکی باشم ! خیلی وقتا همین یه حس بیرونی نجات بخش من بوده.
منم دلم لک زده
وااااااااااااای چکاوکم که دلم چند ساله داره لک می زنه برازیارتش ولی متاسفانه این چند ساله نشده بریم....
منم همین طور
ناشنوا باش و نشنیده بگیر
هنگامیکه همگان به آرزوهای بزرگ وقشنگت می گویند :
...محاله...
ممنونم
از راه دور هم میشه زیارت کردا....
درسته ولی من که هنوز از نزدیک ملاقات نداشتم اون یه چیز دیگه است.
خانواده ی من همیشه نسبت به این مکان ذوق و شوق زیادی داشتن.دوست داشتن زیاد به اونجا سفر کنن.ولی من هیچ وقت تمایلی به این مکان نداشتم.پدر و مادرم ساعت ها تو حرم مینشستن و من حوصلم سر میرفت.کلا با مکانای مذهبی حال نمیکنم.سکون و آرامش رو دوست ندارم.خیلی وقتم هست که یاد گرفتم به خودم متکی باشم نه به مذهبم.
سلام تارا جان چه عجب.
خب همه ی آدما که مثل هم نیستن سلایق و علاقه هاشونم باهم یکی نیست.
منم از سکون بدم میاد ولی عاشق آرامشم! مذهبو پیچیده مثل بقیه برای خودم تعریف نکردم که خودمو توی یه سری کلمات اضافه که نمیفهممشون گم کنم .خیلی از کارایی که آدمای مذهبی از روی عادت انجام میدن رو انجام نمیدم و هر از گاهی به چشم ونگاه های خاصی دیده میشم که اصلا هم برام مهم نیست.!
مذهبو یه نیروی بیرونی برای خودم تعریف کردم .من این قدرتو توی خودم نمیبینم که از هر نظر به خودم متکی باشم !
خیلی وقتا همین یه حس بیرونی نجات بخش من بوده.
دیدی گفتم دلم لک زده
قسمتم شد
وای



زیارت قبول عسیسم...
اونوخت بی خبر رفتی نگفتی چکاوک چیکار میکنه؟دلتنگت میشه!
خوش به حالت گندمم خوش گذشت؟
منم دعا کردی؟
ببخشید خیلی یهویی شد
اره خیلی خوش گذشت
دعای مخصوص
میدونستی خیلی برای امام رضا عزیزی؟
آخه تا گفتی دلم لک زده رفتی