توی بحثی که با یه دوست داشتم راجع به یه مسئله ای !من سعی داشتم آرومش کنم و دستم خالی بود !دستم خالی بود،
زبونم نمیچرخید برای این که مرحمی بشم براش !
مثال خیلی خوبی برام زد .
بعضی ها که موجب رنجش طولانی مدتش شده بودن رو به مگس تشبیه کرد !
چند هفته ای میشه به این موضوع فکر میکنم .الان میبینم همچین بی ربطم نگفته.
توی زندگی یه وقتایی میریم بالای قله و یه وقتایی میپریم پایین و به بالا نگاه میکنیم ،مصلما اون
چیزی که خوبه اون بالای قله بودنه هست ،واین که همه چیز وفق مرادت باشه وقتی برای تو همه
چیز خوب باشه و شاد باشی،بقیه هم تحت تاثیر قرار میگیرن و به سمتت میان .
حالا واقعا برای خودت یا برای چیزایی که شادت کرده ،مثلا برای پولت ،شغلت ،موقعیت خونوادگیت یا
برای هر منفعت دیگه ای که میتونه براشون داشته باشه .خلاصه بگم که تا بالای قله ای دورو برت
عجیــــــــــب شلوغه
توی این موقعیتی که مشکلی برات پیش میاد و از مقامی که قبلا داشتی نزول میکنی کم کم میبینی
که خلوت شد اطرافت ،دیگه بازار برو بیات ،تعریف کردنات ،مهمونی رفتنات داغ نیست !
آدما هنوز هستن ولـــــــــــــــــــــــــــی دیگه پیش تو نیستن ،تغییر موقعیت دادن ،رفتن سمت کسی که از تو بهتره !!!!!
حالا منظور دوستمو میفهمم چنین آدمایی مگس صفت تشریف دارن هر جا بهتر میتونن بخورن هر جا
بهتر میتونن پول جمع کنن همون جا پر میزنن !
(دوستان مگس صفت یه وقتایی اونقدر از کسایی که ازشون منفعت به جیب میزنن اغراق به عمل
میارن که اصلان میمونی اینجوری
)
خب ممکنه توی همون وضع خراب بازم کسایی باشن که تنهات نذاشتن !باید قدرشونو دونست باید به یاد داشت برای
فرداهایی که قراره دوباره حالت خوب شه ،آره تو دیگه با مگس صفتان کاری نخواهی داشت حتی اگه
برگردی به روزای خوب
زندگیت...گر برانی نرود ور برود بازآید ناگزیراست مگس دکه حلوایی را
این دغل دوستان که می بینی مگسانند گرد شیرینی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
تو آنی که از یک مگس رنجهای که امروز سالار و سرپنجهای
آستین کشتهٔ غیرت شود اندر ره عشق کز پی هر شکری چون مگسی برخیزد
بند بر پای تحمل چه کند گر نکند انگبینست که در وی مگسی افتادست
من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است
بنده خویشتنم خوان که به شاهی برسم مگسی را که تو پرواز دهی شاهینیست
اگر نصیب نبخشی نظر دریغ مدار شکرفروش چنین ظلم بر مگس نکند
شکرین حدیث سعدی بر او چه قدر دارد که چنو هزار طوطی مگس است پیش قندش
شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو به مگسران ملامت ز کنار شکرم
شکرفروش مصری حال مگس چه داند این دست شوق بر سر، وان آستین فشانان
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گرد شکر دهانانپ.ن:قسمت اول شعر سعدی خوب به این نوشته ام میخورد ....
سلام اجی هم متن عالی بود هم شعر.
ممنون
فدای تو...

متوجه منظورت شدم گلم
عالی بود دختر
میسی