سلام
از این که بهم سرمیزنید و دست نوشته هاو دل نوشته هامو میخونید متچکرم!!!
هیچ وقت نتونستم آدمایی که موقع تحقیر یک نفر اونو با واژه "دهاتی یا روستایی"خطاب قرار میدن درک کنم و بفهمم من توی روستا زندگی میکنم و درواقع یه بچه دهاتی ام !توی این خونه تمام دغدغه هاو چیزایی که گفتنش توی فضای واقعی اثری نداره گفته میشه
ادامه...
علی ابن ابی طالب :
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک قرنهاست سرگشته بیابان خضر الیاسم!
شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعهگیر و …خندقگذار و معجزهسازم کردید! شاه مردان و شیر خدا گفتید! از زمینم به چهارمآسمان بردید! به خدایی رساندید! پدر خاک و خون خدا خواندید! در شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید! شما با من چه کردید؟
وای بر آنکه برده کند، و آنکه بردگی خواهد! وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند! شما با من چه کردید؟ سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکههای قلبتان! به ذوالفقار خونچکان برای کشتن روح زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیت من تا سادهدلان را کیسه تهی کنید!
صبر کردم صبر، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد . به سالها!
آنها که خود را به من میبندند، کاش آزادم کنند از این بند! _ آنها که سوار بر مرکب روح سادهدلانند! آنها که لاف جنگ میزنند با دشمنان خیالی در دیارات خیال؛ و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش میپرورند برای جنگ با حقیقت!
شما با من چه کردید؟ بزرگم کردید برای حذفم! راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم! چنین است که صحنهها از ابن ملجم پر است و از علی خالی! _ شما دوستداران من با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟
گوشه ای از دیالوگ مجلس ضربت زدن
استاد بهرام بیضایی
هیچکس نـفهمیـــــد که « زلـیخـــــــا » مــَـــــــــرد بـود ..! میــــدانی چــــــــــــرا؟؟ مـــــردانـــگی میــخواهـــــد مــــــــانـدَن، پــای عشــــــقی که مـُـــدام تـو را پـــس میــــزَنــد
زن میخواست تا زنانگی کند وتا از دست رفتن همه چیزش پیش رود و پای عشقش بایستتد... میدانی زلیخا خطر نکرد برای ماندن پای عشق یک مرد ! زلیخاه بیشتر از آنکه عاشقو شیفته زیبایی یوسف شود دلباخته انسانیت و آدمیت او شده بود ... پس زلیخا خطر نکرد... یوسف ویا بهتر است بگوییم خدای یوسف همه آنچه در این راه سرمایه گذاشته بود برگرداند...
حالا شما عصبانی نشو
چش
علی ابن ابی طالب :
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک قرنهاست سرگشته بیابان خضر الیاسم!
شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعهگیر و …خندقگذار و معجزهسازم کردید! شاه مردان و شیر خدا گفتید! از زمینم به چهارمآسمان بردید! به خدایی رساندید! پدر خاک و خون خدا خواندید! در شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید! شما با من چه کردید؟
وای بر آنکه برده کند، و آنکه بردگی خواهد! وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند! شما با من چه کردید؟ سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکههای قلبتان! به ذوالفقار خونچکان برای کشتن روح زندگی! و اشک ریختید بر مظلومیت من تا سادهدلان را کیسه تهی کنید!
صبر کردم صبر، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد . به سالها!
آنها که خود را به من میبندند، کاش آزادم کنند از این بند! _ آنها که سوار بر مرکب روح سادهدلانند! آنها که لاف جنگ میزنند با دشمنان خیالی در دیارات خیال؛ و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش میپرورند برای جنگ با حقیقت!
شما با من چه کردید؟ بزرگم کردید برای حذفم! راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم! چنین است که صحنهها از ابن ملجم پر است و از علی خالی! _ شما دوستداران من با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟
گوشه ای از دیالوگ مجلس ضربت زدن
استاد بهرام بیضایی
سکوت...
هیچکس نـفهمیـــــد که « زلـیخـــــــا » مــَـــــــــرد بـود ..! میــــدانی چــــــــــــرا؟؟ مـــــردانـــگی میــخواهـــــد مــــــــانـدَن، پــای عشــــــقی که مـُـــدام تـو را پـــس میــــزَنــد
زن میخواست تا زنانگی کند وتا از دست رفتن همه چیزش پیش رود و پای عشقش بایستتد...
میدانی زلیخا خطر نکرد برای ماندن پای عشق یک مرد !
زلیخاه بیشتر از آنکه عاشقو شیفته زیبایی یوسف شود دلباخته انسانیت و آدمیت او شده بود ...
پس زلیخا خطر نکرد...
یوسف ویا بهتر است بگوییم خدای یوسف همه آنچه در این راه سرمایه گذاشته بود برگرداند...
شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با دیدن نخل تبسم کند!