X
تبلیغات
زولا
تاریخ : چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1397 | 15:39 | نویسنده : چکاوک

در حال گذراندن پنجمین خان  زندگی بودم  که...

خبر آمد  

مادر میشوی!

چکاوک  حامل  موجودی پاک و معصوم است و هنوز باور نکرده است !



تاریخ : سه‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1397 | 01:27 | نویسنده : چکاوک

خونه تنها باشی و شب باشه و ساعت از نیمه شب گذشته باشه و خودتو هی مشغول کنی  تا خسته شی و بخوابی و مشغول باشی که یه هو  یه گربه بیاد پشت پنجره و شروع کنه جیغ بکشه و نگات کنه و تو متعب از این باشی که توی این 9 ما ه گربه نداشتیم که !!!

نکنه جنه تو لباس گربه  ...

یکی میزنی تو گوش خودتو 

بعد بری تو حیاط و ببینی گربه داره از در آهنی که بستی با چنگالاش زورکی بالا میره و نتونسته بوده از دیوار حیاط که دورتادورش سرامیکیه بالا بره فقط بی مهابا از پشت بوم خودشو انداخته تو حیاط.

درو باز کرده باشمو گربه که اول دوری کرده مث پلنگا که خیز میگیرن برا گریز شکمشو چسبوده به ریگای کف حیاط و بعدشم با سرعت هر چه تمامتر به سمت در باز شده دویده  نه تشکری نه بوسی  نه دستت دردنکنه ای  هیچی ...

دلم میخواست میفهمید زبونمو بهش میگفتم اخه اوسکول اومدی پشت پنجره با زبون بی زبونی ازم خواستی راه باز کنم برات اونوقت حالا وقت  تشکر فرار میکنی و میری؟؟؟

وقعا راسته که تو ضرب المثلا گربه کوره داریم .چشاشو بستو رفت !



تاریخ : شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1397 | 19:55 | نویسنده : چکاوک
باید خوش بین باشم به خاطر شخصیت  درونی ای که راضی نمیشود  به الان و احوالاتی که هست حتی اگر از بیرون خیلی ها حسرت بخورند  زندگی ات را.

تاریخ : سه‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1397 | 16:54 | نویسنده : چکاوک

صبر میکنم این روزها را  

.

.

.خدایا به آواز خوش پرستوهای روی سیم برق  زندگی کردن  را نصیبمان کن...



تاریخ : چهارشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1397 | 18:05 | نویسنده : چکاوک

تظاهرمیکنم هر روز  که خوبم که خوبیم .ازدواجی موفق داشته ایم و رو به پیشرفتیم  و صبح ها با بوسه از خواب ناز دوتایی بیدار میشویم ...

تمام این نه ماه را با تظاهر به شب یا به صبح رسانده ام و در حسرت ان آرامشی ام که گفته اند شمارا میگرد !

نمیدانم مشکل از کجاست که هنوز نامش را که صدا میزنم جوان را با (هان)داده است و سکوتی که بعدش وادارش میکند با خنده بگوید جووون...

خنده دارهم هست ها وقتی که به اجبار بخواهی محبتت کنند ،تظاهر به خوب بودن کرده ایم و در پس  دردها و سختیها زل زده است توی چشمانمو گفته که 

من خیلی پیر شدم 

ریشامو ببین ...

ومن نگاهش کرده باشمو گفته باشم دلیلش منم؟!

واو خود میداند دلیلش  فقرو هزرا دلیل بیدرمان ان دوره ایست که زندگی اش را به عقب انداخت که حالا یک هو در پس برآمدن از زندگی دونفره یک هو بگوید پیر شده است...



تاریخ : سه‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1397 | 01:33 | نویسنده : چکاوک

دیشب موقعی که  همسری رفت سرکار رفتمو درو بستم !بعدش از سرکار زنگ زدو گفتم چند شبه بد خوابم میبره مخصوصا که باد تند و طوفانم میادو تنها من هزار فکر میکنم  درو بستم  .اونم بهم گفت خوب کاری کردی ، البته تا ساعت 2/30 خوابم نبرد ولی دیگه یه حس امنی داشتم ...

این در تا ظهر که همسری خواب بود بسته بود و وقتی میخواست بره خونه مادرش دروباز کردو رفت و برگشت که بره کمک برادرش آهنهاشو ضد زنگ بزنه.

ناگفته نماند که پارسال موقعی که ما خونه رو میساختیم برادرشوهرم و همچنین زنش اصلن به کمک ما نمیومدن و همسر بیکس و تنهای من خودش بودو خدای خودش با این که برادرش پسر بزرگتر بود ولی  شوهر من باید مخارج خونه رو میداد و پدرمریضش رو هم مدام به بیمارستان میبرد همچنین سرکار باید میرفت و همچنین بناییو دنبال اوستا و تکمیل خونه و و همینطور کشاورزی هم  باید میکرد .توی همه اینها به جز تیمار کردن پدر که اون برادرش تنها شبها پیشش میخوابید وقتی ما ازدواج کردیم تکو تنها بود و اصلن به کمکش نرفت...

یادمه افتاب نزده میرفتم سرکارو آفتاب که غروب  میکرد برمیگشتم  یک شب  پیام داد که بیام دنبالت کمکم کنی  و من چون خیلی خسته و کوفته بودم  (آخه کار کارخونه مواد غذایی سخته خب)اولش گفتم نه ولی بعدش اوکی دادم و اومد دنبالم و تا 12 شب آجر دستش دادم و ایوون خونه رو اسکلتش رو چید .

اینا رو بهش میگم  همش میگم یادته چظور نگاهمون کردن چرا تو حالا داری خودتو میکشی و هی میری اونطرفو کمک میکنی وچیزی نمیگه و میره .

داشتم از در میگفتم ...غروب درو باز کردمو رفتم به مادرش گفتم اگه میرید مسجد برید .اونم موقعی که من از خونه مادر میومدم پیش دوستاش نشسته بود خخخ  حدود 15 تا زن میان سال و پیرزن عصر به اونور میشینن توی کوچه مادرشوهرمم گل وسط  با وجودی که امروز در بسته بود و مستقیم نتونسته بود بره از در خودش دور زده بودو رفته بود وقتی اومدم خونه و گفتم همسری خیلی اخماش تو هم رفت و زیر لب یه چیزایی گفت که نفهمیدم  ولی در کل اصلن   خوشش نمیاد از کوچه نشینی این زنا .منم بدم میاد تا از خونه بیرونم میام فورن نگاه میکنن و سوژه بدست میارن .راستی مادرشوهر من یه در اصلی خودش داره ها ولی چون این در حیاط ما قبلن در خونه اش بوده و درواقع در دوم خونه اش به محله اینوری بوده و کلی همسایه و رفیق اینطرف داره نمیخواد ترک رفتن کنه و درواقع نمیخواد این در رو برای ما به رسمیت بشناسه  همین که در واسطه  یاا همون در لعنتی باز باشه میاد و میره بیرون و نگاه میکنه و تازه گاها میاد پشت شیشه سالن ما رو هم یه داکی میکنه و با خودش هم کلی حرف میزنه و کلن در زدن تو کارش نیست...

امشبم درو بستم  امیدوارم   این بسته بودن یه قرار و قانونی توش بیاد  گفتم به همسری که یه پرده برزنتی بایه زنگ بگیر و به کار ببند موافقت کرد.

البته گفت قرار نیست همیشه باز بمونه و ...

امیدوارم شرایط بهتر از این بشه امیدوارم  تحمل بدتر از این رو ندارم



تاریخ : چهارشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1397 | 15:37 | نویسنده : چکاوک

چطوره؟



تاریخ : شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1397 | 22:48 | نویسنده : چکاوک

راستی یه پست گذاشتم چند ماه پیش درمورد بیمه بیکاری!

درست شد 

از برج 6 سال 96 دارم میگیرم...




تاریخ : شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1397 | 22:37 | نویسنده : چکاوک

دیروز خونه مادر بزرگه بودم همه دور هم .من حدود 25 تا نون فانتزی بردم با دوتا کاهو پیج که بقیه مواد شو اونا بگیرن و فلافل درست کنیم .در کل دور همی خوبی بود میدونم یه وقتی حسرت این روزا رو میخورم  بگذریم..... 

بعدازظهر داشتم میومدم برم تو حیاط که یه چیزی مث موشک به شدت خورد به شیشه اتاق کناری و افتاد  گنجیشک بود؛

مشخص بود با سر خورده بود و در حال مرگ بود .دلم ریخت...

نزدیکش شدیم  بال زدنای اخرش خرج دور شدن از ما کرد و رفت بیخ دیوار کاه گلی ...

یه هو  یه گنجیشک نر  به صورت جفت گیری مدام  میرفت روی گنجیشک و پایین و بالا میپرید خودش و داشت میکشت .معلوم بود که میفهمه الان وقت جفت گیری نیست !

درواقع من این حرکتو از گنجیشکا فقط موقع جفتگیری دیده بودم  ولی اون گنجیشک نر داشت  با این کارش میگفت پاشو دیوونه من بی تو میمرم .

گرفتمش تو دستمو  اب ریختم تو اون دستمو  بهش اب دادم چند بار  کم کم جون گرفت  و در حین این کار هم تمام نوه ها از 8 ساله تا یک ساله دور من جمع شده بودن و جیغ و داد میکردن که پرند جون تازه بگیره  خدارو شکر شرمنده جفت نر نشدم و گنجیشکک اونقدری جون گرفته بود که میخواست بازور زدناش خودشو از من رها کنه .منم با یه حرکت  پایین بالا تو آسمون رهاش کردم....



تاریخ : دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1396 | 12:14 | نویسنده : چکاوک



تاریخ : یکشنبه 10 دی‌ماه سال 1396 | 23:45 | نویسنده : چکاوک

برگشتم با کلی حرف نگفته  با کلی ماجرا  که فکر میکنم گفتنش  توی اینجا کمی از استرسای روز مره امو کم کنه .بالاخره کلی ماجرای خوب و بد هست که اگه بگمشون کلی سبک میشم .

با لبتاب تایپ کردن چقد زجر اوره...خخخخ 



تاریخ : یکشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1396 | 15:40 | نویسنده : چکاوک

فردا جهاز برون دارم 

نصب کابینتا امروز تموم میشه.

پدرشوهرم  احوالاتی نداره !حتی یه چایی رو هم بالا میاره ،بیماریش مهاجم شده و دیگه کاری از دستمون برنمیاد...

همسری خیلی خستس  خیلی داره دوندگی میکنه  یک دسته و کمکی نداره !

کی بشه این روزا تموم شه .خیلی اضطراب دارم .

نیازمند دعاتم تویی که با نگاه قشنگت بهم سر میزنی .



تاریخ : یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1396 | 22:01 | نویسنده : چکاوک

روزهای آخر  رفتن سرکار رو سپری میکنم.مصمم شدم  برای نرفتن  برای آینده.

فعلن با جدیت دنبال درست کردن بیمه بیکاریمونم .

ان شاله  موافقت کنن !



تاریخ : چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1396 | 22:25 | نویسنده : چکاوک

ببینمت  هر روز داری  جلو چشمام اب میشی !جای سوختگی روی پاهات !روی دست و سینه هات ...

نمیدونی چقدر پیر میشم وقتی اینجور...

زندگی به من به تو وفا نکرد.مادرم .خیلی تنهایی ...

با زمین و زمان دعوا دارم  وقتی تو انقدر شکسته ای  وقتی  خمیده شده اون هیکل ورزشکاری قشنگت !

فکر این که یک ماه دیگه ازت جدا میشم دیوونم میکنه  میمیرم 

وای 

چقد بد بودم باهات چقد داد و فریاد سرت کشیدم  

دوسال تمام پا به پای من بیای  پولامونو جمع کنیم  برای من جهیزیه بخری .که دست دراز نکنیم .که  ثابت کنی تو یه شیر زنی  که ثابت کنی بهم  اگه با چنگ و دندون مارو  بزرگ کردی  هم مرد بودی هم زن !هم تربیت کردی هم  شکم سیر کردی!

امشب این بغض سرکش لعنتیو چجوری اروم کنم ؟؟؟؟؟



تاریخ : پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1396 | 13:30 | نویسنده : چکاوک
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:


تاریخ : پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1396 | 12:44 | نویسنده : چکاوک

سلام خونه ام .سلام دفتر زندگیم .سلام عزیزم

میخوام یه سرو سامونی بهت بدم  ببخشم  !

خیلی وقته درستو حسابی بهت سر نزدم  ،از ته دل باهات دردو دل نکردم  

خیلی وقته خیلی چیزا رو توی خودم ریختم  ...

آخه میدونی  خیلی از احساسات و خیلی از حرفا رو هم نمیشه به هر کسی گفت فقط خود تویی که میتونی گوش بدیشون و قضاوت نکنی ،نگاه کنی و بهم بگی صبر کن درستت میشه بهم لبخند بزنی  و بگی خوبه باهام حرف زدی رفیقم سبک شدی ؟!




تاریخ : شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1396 | 21:09 | نویسنده : چکاوک

این که توی بحران ها پشتمو خالی نمیکنه !

این که با منطق همه چی  رو حل میکنه!

این که توی بدترین شرایط باهام دردو دل میکنه و پا پس نمیکشه!

نشون میده  مرده 

عشقه ...



تاریخ : پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 | 20:22 | نویسنده : چکاوک

راهش را بلد نیستم یک  زن"جنتلمن" باشم!

جوری که خنثی کنم با رفتارم  ناپختگی ها را  تنگ دیدگی ها را  حسادتها را  ...

ولی

باید یادش بگیرم  

میدونی چی عذابم میده؟

جدای از سطح پایین فرهنگ دورو برم  وپیرو بالاجبار از عقاید  پوچی که هست !تحمل بعضی نفرات  که بالاجبار باهام نسبتی پیدا کردن  واقعن سخته .

راستشو بخوای  کراهت داره برام مدارا کردن حتی...

یه چیزی مخلوط  از تنفرو احترام جبری ،




تاریخ : پنج‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1396 | 21:05 | نویسنده : چکاوک

امیدوارم  سالی که نکوست از بهارش پیدا نباشد!

شروع خوبی نداشت برام سال 96

هنوزم پس لرزه هاش تنمو میلرزونه

سکوت سرشار از ناگفته هاست...



تاریخ : جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1395 | 19:47 | نویسنده : چکاوک

درستترین انتخاب منی...

خوشحالم



تاریخ : دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 | 20:30 | نویسنده : چکاوک

خال به خودی خود بد نیست.

  خالِ گوشتیِ بزرگِ زیر گوش ِمن  که تا حدود یک سال پیش نقشه هایی در دوران  مجردی برایش میکشیدم   !که حتمن یک روزی میسپارمش به دست  تیغ جراحی و از بیخ و بن  درش می اورم  . این روز ها در پوست خود نمی گنجد...

توقع داشتم  بهش که میگویم این خال گوشتی زیر گوشم  زشت است مگر نه؟ اوهم موافقت کندو بگوید یک روزی میرویم درش می آوریم!

ولی  ولی نشانی اش را پرسیدوبوسه ای   که به خال  زد  هم من  یادم رفته  که  خالی زشت داشتم زیر گوشم  هم خال زیبا شده  اصلن منِ بدونِ خال زیبا نیست که ...



تاریخ : جمعه 15 بهمن‌ماه سال 1395 | 16:54 | نویسنده : چکاوک

اصولن باس  از یه جایی به بعد سکوتو شکستو  جواب داشت واسه بعضی ادما !

از یه جایی به بعد اون  دختر سر به زیر و مودب  زیر خروار ها  حرف مفتو  خالی از عقل  دفن میشه  لذا برای نفس کشیدن و ادامه  حیات باید  کمی زبون دراز بود .نه که احترام نیاشه ها  نه اصلن.

با خنده هم میشه جوری جواب داد که طرف دفعه اولو اخرش باشه  پاشو از گلیمش درازتر میکنه  ایضن  میشینه سرجاش 

:))



تاریخ : سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1395 | 22:18 | نویسنده : چکاوک

شاید  قسمت بود  من ناغافل راهی بشم !

نخوامو به اجبار راهی بشم 

دلم شور بزنه از دیر رسیدن  ...دلم هی  نگران  بشه و یه هویی بگن ماشین بیرون منتظرته  سوار شو که زود برگردی .

وسط راه بار شکر بخوان  ماشین بره توی خمینی شهر بار شکر بزنه 

من  ببینمش  

آخ ...بدن نحیف و لپ قرمزو دستای یخ زدشو  جاکت نازکشو تو اون سوزو سرما.هی با چشام توی اون ایسوزو صداش کنم  !هی سرگردون باشه و توی اون پیاده رو بره و برگرده 

تو دلم هزار تا فکر بکنم  برای اون ودیر رسیدنم بشه به درک...

نگاش بیوفته تو چشمامو  بیاد پای ماشین  

میخواستم  دستاشو بگیرم  .بغلش کنم .زار بزنم 

ولی  اینو امروز مطمئن شدم

قسمت بود برم 

به خدا 

         



تاریخ : یکشنبه 26 دی‌ماه سال 1395 | 10:08 | نویسنده : چکاوک

دارن‌ یه‌ بُرجی‌ می‌سازن‌ با ده‌ هزار تا پنجره‌

می‌گن‌ که‌ قدِ برجشون‌ از آسمون‌ بُلن‌تره‌

برای‌ ساختنش‌ هزار هزار درختو سر زدن‌
پرنده‌های‌ بی‌درخت‌ از این‌ حوالی‌ پَرزدن‌

می‌گن‌ که‌ این‌ برج‌ِ بلند باعث‌ِ افتخار ماس‌
حیف‌ که‌ کسی نمی‌دونه خونه‌ی افتخار کجاس

باعث‌ِ افتخار تویی‌ دخترِ توی‌ کارخونه‌
که‌ چرخ‌ِ زنده‌موندنو دستای‌ تو می‌چرخونه‌

باعث‌ِ افتخار تویی‌ سپورِ پیرِ ژنده‌پوش‌
نه‌ این‌ ستون‌ِ سنگی‌ِ لال‌ِ بدون‌ِ چشم‌ و گوش

ستون‌ِ آسمون‌ خراش‌!
سایه‌تو ننداز رو سَرَم‌
تو شب‌ِ بی‌ ستاره‌ هم‌
من‌ از تو آفتابی‌تَرَم‌

یه‌ روز میاد که‌ آدما تو رو به‌ هم‌ نشون‌ بِدَن‌
به‌ ارتفاعت‌ لقب‌ِ «پایه‌ی‌ آسمون‌» بِدَن‌

اما خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ پایه‌ نداره‌ آسمون‌
اون‌ که‌ زمینی‌ نمی‌شه‌ با حرف‌ِ پوچ‌ِ این و اون‌

پَس‌ مث‌ِ طبل‌ صدا نکن‌! نگو بُلن‌ترین‌ منم‌!
من‌ واسه‌ رسوا کردنت‌ حرف از درختا می‌زنم‌

درختای‌ مُرده‌ هنوز، خواب‌ِ پرنده‌ می‌بینن‌
پرنده‌های‌ بی‌ درخت‌ رو سیمای‌ برق‌ می‌شینن‌

به‌ قد و قامتت‌ نناز ! آهای‌! بلندِ بی‌خبر!
درختا باز قد می‌کشن حتا تو سایه‌ی تبر.

ستون‌ِ آسمون‌ خراش‌
سایه‌تو ننداز رو سَرَم‌
تو شب‌ِ بی‌ ستاره‌ هم‌
من‌ از تو آفتابی‌تَرَم.

یغما گلرویی / ۱۳۷۸



تاریخ : چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1395 | 20:56 | نویسنده : چکاوک

12 ساعت رو پا بودی و خودتو کشوندی خونه !

چای خوردی و با همسری کپو گفتی داشتی و یکم از سردردت کم شده

با خودت میگی برم ببینم تو نت چه خبره بعد یه هفته  مخصوصن تو فیس...

با یه دستت موسو کنترل میکنی و با یه دستت موهاتو میگیری تو انگشتات و میخونی...

1-مرگ دنیا فنی زاده عروسک گردان کلاه قرمزی 

2-تصاویر گور خواب های قبرستان بزرگ نصیر آباد ...

3-کودکی که در یکی از پارک‌های تهران از مادری کارتن خواب به دنیا آمده بود، دقایقی بعد از تولد به دلیل سردی هوا و شرایط زایمان از دنیا رفت.



   1      2      3      4      5      ...      12    >>

موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35489



  • paper | ادیات | بک لینک رپورتاژ
  • رپرتاژاگهی | خرید رپورتاژ ارزان